شمارهٔ ۳۱۰

باز آن حریف بر سر سودای دیگرست

هر ساعتی به خون منش رای دیگرست

دل برده رخ به پرده نهان می کند ز من

این وجه جز به مرده تقاضای دیگرست

راضی نمی شود به دل و دیده هجر او

این دزد در تفحص کالای دیگرست

پندم مده که نشونم، ای نیکخواه، ازآنک

من با توام، ولی دل و جان جای دیگرست