شمارهٔ ۳۱۹

ز آنگهی که دل من به سوی یار من است

زهی دراز که شبهای انتظار من است

ز من نماند نشان و دلم به زلف تو ماند

به گوش داری، جانا، که یادگار من است

مگر تو خود کنی این لطف، ورنه می دانم

که آن جمال نه در خورد روزگار من است

مرا به مستی معذور دار، ای هشیار

که این زمام نه در دست اختیار من است