شمارهٔ ۳۲۲

رخت ولایت چشم پر آب را بگرفت

غمت درونه جان خراب را بگرفت

چگونه خواب برد دیده را ز هجرانش

چنین که خون جگر جای آب را بگرفت

گرفت خط لب چون آب زندگانی او

بسان سبزه که لبهای آب را بگرفت

سؤال کردم بوسی از آن لب چو شکر

سخن در آمد و راه جواب را بگرفت