شمارهٔ ۳۳۴

سپیده دم که زمانه ز رخ نقاب انداخت

به زلف تیره شب نور صبح تاب انداخت

کلید زر شد و بگشاد آفتاب فلک

به دیده ها که شب تیره قفل خواب انداخت

سحر جواهر انجم یگان یگان دزدید

چو صبح پرده دریدش بر آفتاب انداخت

چگونه صبح بخندد که روی ابر سیاه

سفیده کرد و ز دیبا بر او نقاب انداخت