شمارهٔ ۳۳۶

رخ تو رشته زلف از برای آن آویخت

که آفتاب بدان رشته می توان آویخت

روان شدی و مرا از میان همچون موی

به آشکار ببستی و در نهان آویخت

چه کرد پیش رخت گل که گل فروش او را

به دست خود به گلو بسته ریسمان آویخت

دلم چو رشته قندیل از آتش رخ خویش

بسوختی و به محراب ابروان آویخت