شمارهٔ ۳۳۷
کجاست دل که غمت را نهان تواند داشت
به صبر کوشد و خود را بر آن تواند داشت
به کام دشمنم از هجر و دوستی نه که او
دلی به سوی من ناتوان تواند داشت
کشید خصم تو تیغ و مرا شفیعی نه
که دست مصلحتی در میان تواند داشت
ببرد دزد غم دل که یار خواب آلود
چگونه پاس دل دوستان تواند داشت