شمارهٔ ۳۴۱

بیا که بی تو دل خسته غرق خوناب ست

مرا نه طاقت صبر و نه زهره خواب ست

شب امید مرا روز روشنایی نیست

جز از رخ تو که در تیره شب چو مهتاب ست

یکی ببین که دل من چگونه می سوزد

درون زلف تو گویی که کرم شب تاب ست

دو چشم تو که همی کعبتین غلطان است

مقامرست، ولی معتکف به محراب ست