شمارهٔ ۳۴۷

شوق توام باز گریبان گرفت

اشک دوان آمد و دامان گرفت

سهل بود ترک دو عالم، ولی

ترک رخ و زلف تو نتوان گرفت

جان منی، بی تو نفس چون زنم

زانکه مرا بی تو دل از جان گرفت

هر که چنین فرصتی از دست داد

بس سر انگشت به دندان گرفت