شمارهٔ ۳۵۰

حسن تو کاندیشه به کارش گم است

کی به حد معرفت مردم است

پرده برافگن که گه والضحی است

زانکه رهی در تو و در خود گم است

بارگی آهسته تر، ای هوشیار

زانکه صف مور به زیر سم است

این تن چوبین که به صد پاره باد

پختن سودای ترا هیزم است