شمارهٔ ۳۷۳

دلم برد و بوی وفایی نداشت

دلش راز غم آشنایی نداشت

تحمل بسی کرد گل در بهار

ولی پیش رویش بقایی نداشت

زهی جان به جانان سپرده، دریغ

که در خورد همت صلایی نداشت

صبوری برون شد ضروری ز من

که در سینه تنگ جایی نداشت