شمارهٔ ۳۸۴

بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت

جفا بکن که هر آن کرده نیست تاوانت

مهی که چاک به دامان جانم افگنده ست

همان مهی ست که طالع شد از گریبانت

کسی که جان به سر یک نظاره خواهند داد

رهاش کن که نگه می کند فراوانت

به نزد تست دلم باژگونه کن که در او

کنی نظاره که چندست داغ پنهانت