شمارهٔ ۴۰۳

به خود مبین که چو روی من آفتابی هست

به من نگر که چو من در جهانی خرابی هست؟

ز روشنی رخ تو گر به صد نقاب رود

کسی نداند بر روی تو نقابی هست

دلم ز ناوک چشمت هزار روزن شد

ز صورت تو به هر روزن آفتابی هست

شب من از چه سبب تیره تر بود هر روز

چو از رخ تو به هر خانه آفتابی هست