شمارهٔ ۴۰۴

رخش بدیدم و گفتم که بوستان این است

لبش به خنده در آمد که قوت جان این است

سخن کشیدم ازان لب که در دهان تو چیست

شکر بریختن آمد که در دهان این است؟

دهان او به گمان افگند، یقین کردم

که کس یقین نکند آن دهان، گمان این است

گذر ز دیده گشادم میان باریکش

به پیچ پیچ در آمد که ریسمان این است