شمارهٔ ۴۱۲

ندانم تا چه باد است این که از گلزار می آید

کزو بوی خوش گیسوی آن دلدار می آید

بیا ساقی و پیش از مردنم می ده، که جان از تن

به استقبال خواهد شد که بوی یار می آید

مگر بیدار شد بختم که آن رویی که در خوابم

نبود امید، پیش دیده بیدار می آید

زباده خونبهای خویش می نوشم که باز از وی

مرا در سینه غمهای کهن در کار می آید