شمارهٔ ۴۱۴

صبا می جنبد و آن مست ما را خواب می آید

که از دمهای سرد من جهان بیتاب می آید

ازان مهتاب جان افروز کان شب بود مهمانم

جهان تیره ست بر من چون شب مهتاب می آید

من اینجا زار می سوزم به تاریکی و تنهایی

وه، ای همسایه غافل، ترا چون خواب می آید

غم لیلی جز از جان دست شستن می نفرماید

نه بیهوده ست کاندر چشم مجنون خواب می آید