شمارهٔ ۴۱۵

زمستان می رود، ایام گلها پیش می آید

ز باد صبح ما را بوی آن بدکیش می آید

صبا می جنبد و بازم پریشان می کند از سر

دل بدبخت اگر وقتی به حال خویش می آید

رسید ایام گل وان شوخ خواهد رفت در بستان

ازان روزی که می ترسیدم اینک پیش می آید

سر دیوانگی را مژده ده، ای سنگ بدنامی

که باز آن فتنه بهر عقل دوراندیش می آید