شمارهٔ ۴۲۱

مبادا کز شکار آن خیره کش یکسر درون آید

کز آن رخسار گردآلود شهری در جنون آید

مرا کشت آن سواریها، پسینه دم حسرت

برو گه گه مگر لختی غبار از در درون آید

چه لطف است آنکه بر سر می کند خاک آب حیوان را

به زیر پاش غلطان و دوان و سرنگون آید

مخند، ای درد نادیده، ز آب چشم مشتاقان

مبادا هیچ کس را کاین بلا از در درون آید