شمارهٔ ۴۲۳

مرا هر شب زدیده خون دل غلتان فرود آید

چه پنداری شراب عاشقی آسان فرود آید؟

دل و عقل، آنگهی عشق، این کجا باشد روا آخر؟

که مرغ کعبه در بت خانه ویران فرود آید

سحرگه خشک دیدی ز آه من، ای مرغ بستانها

شبانگه باش تا از چشم من باران فرود آید

مرا گویند دل گرد آر، من بسیار بسی خواهم

که از دل یک دم آن بدعهد بی فرمان فرود آید