شمارهٔ ۴۴۳

کسی کش چون تویی در دل همه شب تا سحر گردد

تعالی الله چگونه خونش اندر چشم تر گردد

که گوید حال من پیشت، کجا یاد آورد سلطان؟

ز سرگشته گدایی کو به خواری در به در گردد

بیابان گیرم از غم هر دم و مهمانی زاغان

که از خونهای چشمم روی صحرا پر جگر گردد

خیالت گر در آب آید کند آب حیات آن را

بدانگونه که هم در وی خیالت جانور گردد