شمارهٔ ۴۴۷

خوشم کاب دو چشم من همه روی زمین گیرد

مبادا گرد غیری دامن آن نازنین گیرد

ز تیر غمزه اش خود را نگه داری، چو آن کافر

کمان را زه کند، ز ابرو ره مردان دین گیرد

ازان افسانه های خوش که دل می گوید از عشقش

من بدبخت را ترسم که روز واپسین گیرد

چو بر مالی به خونم آستین، جانا، که من باری

ز خون خویش بیزارم، ترا گر آستین گیرد