شمارهٔ ۴۵۰

اگر آن جادوی خونخواره نرگس در فسون آرد

با آسوده را کز دست بیخوابی زبون آرد

مرا باری برآمد جان ازین جان درون مانده

کسی باشد که دل بشکافد و او را برون آرد

گله از باد می کردم که نارد زو بجز گردی

به دیده آرزومندم که آن دولت کنون آرد

ز بس دلها که ماند آویخته در زلف مشکینش

گهی زو بوی مشک آرد صبا، گه بوی خون آرد