شمارهٔ ۴۵۱

میا غمزه زنان بیرون که هویی در جهان افتد

دلی بی خانمان را آتش اندر خانمان افتد

اگر من از سجود آستانت کشتنی گشتم

هم آنجا کش که تا باری سرم بر استان افتد

پس از مردن به زاغان ده تن اندوه پروردم

نخواهم تا سگ کوی ترا این استخوان افتد

چنین کو مست و غلطان می رود وه کای رقیب او را

مده رخصت که می ترسم خرابی در جهان افتد