شمارهٔ ۴۵۶

زهی از درد خود یک چشم را بینم نمی بیند

که هیچ آن سهل گیر بی وفا را غم نمی بیند

چنین کز خواب او هر شب پریشانست چندین دل

خدایا، هرگز او خواب پریشان کم نمی بیند

نمی خواهد رهی روی تو بیند از جفا، جانا

ولی دیوانه می گردد، گرت یک دم نمی بیند

بگویش تا بپرهیزد ز آه سرد مشتاقان

رقیب آن زلف را کز خود پریشان هم نمی بیند