شمارهٔ ۴۵۸

چو جان عاشقان آن ماه را سلطان و خان سازد

جهانی پیش او خود را غلام رایگان سازد

خرامان می رود آن شوخ و در وی عالمی حیران

بزرگ آن صانعی کز آب آن سرو روان سازد

بر ابرو خال دارد آن بت و جانم فدای او

در آن دم کو بسی دل طعمه زاغ و کمان سازد

سر آن چشم گردم، چون به ناز و شیوه و شوخی

گهی مستی نماید، گاه خود را ناتوان سازد