شمارهٔ ۴۶۰

زمانی نیست کز دست تو جان من نمی سوزد

کدامین سینه را کان غمزه پر فن نمی سوزد

مگر ترکیب فانوس است، جانا، استخوان من

درون می سوزدم، چون شمع پیراهن نمی سوزد

ز هجرم بر جگر داغی، ز عشقم هر نفس دردی

من از غم سوختم، جانا، دلت بر من نمی سوزد

مگو چندین، کز این سوزاک بیهوده بکش دامن

که دل می سوزم و جان کسی دامن نمی سوزد