شمارهٔ ۴۶۱

همه مستی خلق از ساغر و پیمانه می خیزد

مرا دیوانگی زان نرگس مستانه می خیزد

خوشم با آه گرم امشب، مده تشویشم، ای گریه

که خوش می سوزدم این آتشی کز خانه می خیزد

همه شب با خیال، افسانه های درد خود گویم

مرا از جمله بیخوابی ازان افسانه می خیزد

خیالش در دلم می گشت، پرسیدم، چه می جویی

گیاه دوستی، گفتا، ازین ویرانه می خیزد