شمارهٔ ۴۶۲

هوایی می رسد کز سر گریبان چاک خواهم زد

کلاه عافیت با سر بهم بر خاک خواهم زد

بر آن گلرخ چو راهم نیست، سوی باغ خواهم شد

به یادش پیش هر سروی گریبان چاک خواهم زد

مرا این بس که بر خاکم سواره بگذری روزی

گذشته ست آنکه من این زهر را فتراک خواهم زد

همی گفت از تو شویم دست ازین غم، گر رسم روزی

بسا گریه که پیشش زین دل غمناک خواهم زد