شمارهٔ ۴۶۴

مشو پنهان برون آ، عالمی را جان بیاساید

زهی آسایش جانی که از جانان بیاساید

مکن منعم چو سیری نیست از رویت، چه کم گردد؟

اگر بی توشه ای از نعمت سلطان بیاساید

نگه کن تا چه لذت باشد ار بنوازیم، جانا

که گر پیکان زنی بر سینه من جان بیاساید

مرا دردی ست کاسایش، نیابد، جز به یک تیرت

عجب دردی که جان خسته از پیکان بیاساید