شمارهٔ ۴۶۷
چه خوش صبحی دمید امشب مرا از روی یار خود
گلستان حیاتم تازه گشت از نوبهار خود
بحمدالله که کشت بخت بر داد و نشد ضایع
هر آنچ از دیده باران ریختم بر روزگار خود
مگر هجران قیامت بود کان بگذشت خود بر من
در فردوس دیدم باز از روی نگار خود
شمار غم نمی دانم که پیش دوستان گویم
که من چیزی نمی دانم ز درد بیشمار خود