شمارهٔ ۴۷۱

دل باز به جوش آمد، جانان که می آید

بیمار به هوش آمد، در مان که می آید

وه جان کسان هر سو، صد قلب روان از پس

خوانیش چنین لشکر، سلطان که می آید

ای دل، تو نمی گفتی کاینک ز پی مردن

اسباب مهیا کن آن جان که می آید

زان خال و خط مشکین با جمله بلا دیدم

این آیت رحمت بین در شان که می آید