شمارهٔ ۴۷۵

گفتم که ترا آخر دل خانه نمی یابد

گفتا که پی گنجم ویرانه نمی یابد

گفتم که بسوزم جان بر آتش روی تو

گفتا که چراغم را پروانه نمی یابد

گفتم که به چشمم شین، یک گوشه دگر مردم

گفتا من تنها را هم خانه نمی یابد

گفتم که شوم محرم در مجلس خاص تو

گفتا که حریف ما دیوانه نمی یابد