شمارهٔ ۴۸۱

چون بهر خرامیدن بارم ز زمین خیزد

بس دشنه که یاران را اندر دل و دین برخیزد

سر و قد نوخیزش بنشت مرا در دل

نه دل که به جان شیند سروی که چنین خیزد

شبها که کنم ناله بر یاد قدش، از من

قامت شنود مؤذن چون بانگ پسین خیزد

گویی که صبا دل را برداشت ز جای خود

چون در تگ اسپ خود آن ماه ز زین خیزد