شمارهٔ ۴۸۶

یک دل به سر کوی تو آباد نیابند

یک جان زخم زلف تو ازاد نیابند

از بس که گرفتار غمت شد همه دلها

آفاق بگردند و دلی شاد نیابند

روزی که روی مست و خرامان سوی بازار

در شهر یکی صومعه آباد نیابند

می کش که به تسلیم نهادم سر خود، زانک

در کشتن خوبان ز کسی داد نیابند