شمارهٔ ۴۸۸

شب دلشدگان دیده بیدار نبندند

الا که به خون چشم گهربار نبندند

چون من ز دل خویش شوم سوخته، زنهار

این تهمت بیهوده دران یار نبندند

من عاشق و مستم، ره زهدم منمایید

کابریشم طنبور به طومار نبندند

بر من که در توبه ببستند، غمی نیست

باید که روم تا در خمار نبندند