شمارهٔ ۵۰۱

عاقل ندهد عاشق دل سوخته را پند

سلطان ننهد بنده محنت زده را بند

ای یار عزیز، انده دوری تو چه دانی؟

من دانم و یعقوب، فراق رخ فرزند

عیبم مکن، ای خواجه که در عالم معنی

جهل است خردمندی و دیوانه خردمند

تا جان بود، از مهر رخش بر نکنم دل

گر میر نهد بندم و گر پیر دهد پند