شمارهٔ ۵۰۷

سروی چو تو در خلخ و نوشاد نباشد

این نازکی اندر گل و شمشاد نباشد

چون تو خوشی، ای دوست، به ویرانی دلها

آبادتر آن سینه که آباد نباشد

غمها خورم و ناله به گوشت نرسانم

کاسوده دلان را سر فریاد نباشد

گفتی که سرت خاک کنم بر سر این کو

ای خاک بر آن سر که بدین شاد نباشد