شمارهٔ ۵۱۵
تا جان مرا از لب لعل تو خبر شد
قوت دل ریشم همگی خون جگر شد
گلگون شده بد روی من از اشک عقیقی
از خاک درت کاه رخم باز چو زر شد
صاحب نظری هست مسلم به من، ای جان
کز خاک کف پای توام کحل بصر شد
هر سر که نشد خاک در دوست، به معنی
در راه یقین سرمه ارباب نظر شد