بخوان که
حروف سربی خون را بخوان به صفحه ی بالم
که مرغ نامه رسان کبوتران شمالم
بخوان که خسته ترینم بشاخه ی که نشینم
که داغ تازه نبینم که دلشکسته ننالم
شبی بد است و بدآئین که سایه های خبرچین
فزوده وزنه ی سنگین به زخم بال وبالم
چو اژدهای دمانی که خورده خون جهانی
قفس گشوده دهانی به زیر سایه ی بالم