از تو می گویند

در زمینِ بی زمانی ناکجا آبادی ام

شهروند روستای هرچه بادابادی ام

سوی بی سویی دوخلسه مانده تا ژرفای خواب

پشت خلوت هاست آری پرسه ی اجدادی ام

گندمی تو کشتزاران از تو سرشار طلاست

جز به بوی تو نگردد آسیاب بادی ام

حس نزدیکی آهو بوده ام با خون دشت

در میان حلقه ی آب و علف بنهادی ام