می خزی در پس اوهام
ای دوست که ظرفیّت دریا داری
تو به اندازه ی تنهایی من جا داری
می شود از ستم ثانیه ها در تو گریخت
غفلت قلّه فراموشی صحرا داری
هرچه جاریست پُر از سرکشی سایه ی توست
خلوت نخلی و از زمزمه خرما داری
همه با اهل نظر چشم تو جز راست نگفت
نفسی شُسته تر از آینه ی ما داری