غزل حالی
من ازتوپُرشده ام درجهان خالی عشق
چنانکه برکه ی آیینه، اززلالی عشق
یقین گمشده ام! آه ... ای گمان زلال
درآ درآینه ام از درِخیالی عشق
رهین زُهره مگردان مرا که این چنگی
ترانه سرکشد از کوزه ی سفالی عشق
زمین زمزمه ام شوره زار شد از اشک
که گشت چشمه ی جان، صرف تشنه سالی عشق