قحط شادابیست
آه ... اگر رگبار گیسوی تو دریا دم نبود
یک کف از خاکِ کویرِ خاطرم، خرّم نبود
چشم گلدانها به دیدار تو روشن مانده است
بی تکلّف، خنده هایت از شکفتن، کم نبود
ای بهار غنچه ساز ازخاک گیلانگردِ من
هر چه می رویید بی تو، جز گُلِ ماتم نبود
قحطِ شادابیست، اشکم را به چشم کم مگیر
تشنگی می کُشت گُل ها را اگر شبنم نبود