شمارهٔ ۵۲۱
دیوانه دلم زلف پریشان که دارد
جانم شکن طره پیچان که دارد
شبهاست که رفته ست ز من خواب و ندانم
کان خواب مرا غمزه فتان که دارد
خالی ست به کنج لب خونخواره او، وای
کان داغ برای دل بریان که دارد
خلقی به سر کوی وی، از شوق بمردند
آن مست شبانه خبر از جان که دارد