شمارهٔ ۵۲۵

یارم چو به خنده شکر بسته گشاید

وای آنکه به سویش نظر بسته گشاید

مردیم به کویش، گهی آن نرگس پر خواب

بر ما چه شود، گر بصر بسته گشاید

آن کس که کمر بسته به خون همه شهری ست

در کلبه ما کی کمر بسته گشاید

گر من به چمن ناله کنم، غنچه ازان درد

هرگز نتواند که سربسته گشاید