شمارهٔ ۵۲۷

آن را که غمی باشد و گفتن نتواند

شب تا به سحر نالد و خفتن نتواند

از ما بشنو قصه ما، ورنه چه حاصل؟

پیغام که باد آرد و گفتن نتواند

بی بوی وصالت نگشاید دل تنگم

بی باد صبا غنچه شگفتن نتواند

از اشک زدم آب همه کوی تو تا باد

خاشاک سر کوی تو رفتن نتواند