شمارهٔ ۵۲۸

من سرو ندیدم که به بالای تو ماند

بالای تو سروی ست که گل می شکفاند

بگذار که این عاشق دلسوخته بی تو

یک لحظه نماند که به یک جای نماند

ترسم که به کام دل دشمن بنشینم

با آنکه فلک با تو به کامم بنشاند

فریاد که از تشنگیم جان به لب آمد

کس نیست که آبی به لب تشنه رساند