شمارهٔ ۵۳۱

ندانم تا ترا در دل چه افتاد؟

که دادی صحبت دیرینه از یاد

بمردم، ای ز رویت چشم بد دور

کجا این دیده بر روی تو افتاد؟

تغافل کردنت بی فتنه ای نیست

فریب صید باشد خواب صیاد

مرا گرد سر آن چشم بیمار

بگردان، لیک قربان کن، نه آزاد