شمارهٔ ۵۳۲

برفت آن دل که با صبر آشنا بود

چه می گویم، نمی دانم کجا بود؟

همه شب دیده ام خفتن نداده ست

که بوی گلرخ من با صبا بود

ازان بر گل زند فریاد بلبل

که او سالی تمام از گل جدا بود

منال، ای بلبل، از بدعهدی گل

که تا بوده ست خوبی، بی وفا بود