شمارهٔ ۵۳۳

مرا با تو که شب بیداریی بود

ز تو نازی و از من زاریی بود

نبد جای دلیری در غم عشق

که بخت خفته را بیداریی بود

صبوری گر چه بس دیوانگی کرد

شبش با آشنایان یاریی بود

به شغل دیدنت خوش بود جانم

اگر چه خلق را بیکاریی بود