شمارهٔ ۵۷۲

گهیت از آشنایان یاد ناید

چنین بیگانه بودن هم نشاید

که داد آن بخت خوش روزی که ما را

ز در همچون تو خورشیدی در آید

شبم کابستن است از قید اندوه

نپندازم کزو صبحی برآید

مخوان در بوستان و باغم، ای دوست

که آنجا هم دلم کم می گشاید